دوست
دوشنبه هجدهم آبان 1388

دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ سوتعبیری نمی شه
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه
دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه .
دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ... .
دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما بدون شمارش و حساب و کتاب.
دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده [ ]
+
عشق
یکشنبه هفدهم آبان 1388
بده دستاتو به دستم تا با هم کلبه بسازيم
کلبه ای پر از من و تو از من و تو ما بسازيم
دوربشيم از همه مردم واسه درد هم بميريم
با ستاره ها بخوابيم با ترانه جون بگيريم
کلبه ای اندازه عشق باغچه ای و حوض و گلدون
من واسه تو واسه من کلبه ای ميخوام
که تو باغچش پر باشه از ياسمن
حياطشم سرتاسرش باشه چمن
فقط واسه تو واسه من
تو کلبمون خــدا باشه
خوشبختيمون قد تموم آسمون صاف و بی انتها باشه
کلبه ای اندازه عشق باغچه ای و حوض و گلدون
[ ]
+
درد دل
سه شنبه پنجم آبان 1388
هیچ کاری لذت بخش تر از عبادت پروردگار یکتا نیست.
آن هم در خلوت شبها که همه خفته اند.
خدایا تو حکیمی و رحیمی... و من نمی دانم که این جدایی په حکمتی داشت.
خدایا من تسلیم حکمت تو هستم. فقط کمکم کن که تنها نمونم.
لا اقل یک دوستی برایم بفرست که اهل دل و اهل معرفت باشد که با هم به مقصود برسیم.
مقصود من هم که فقط وصال به معشوق است.
معشوق من هم که فقط شما هستید.
به من چیزی بگو شاید، هنوزم فرصتی باشه
هنوزم بین ما شاید، یه حس تازه پیدا شه
یه راهی رو به من وا کن، تو این بیراهه بن بست
یه کاری کن برای ما، اگه مایی هنوزم هست
به من چیزی بگو از عشق، از این حالی که من دارم
من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم
تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری
تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری
گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم
نگو باید بُرید از عشق نه می تونی نه می تونم
[ ]
+
دلنوشته های قدیمی یاشار
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
دو سال پیش همین شعری که در این بخش نوشتم، برای برنامه ی رادیویی ( راه شب ِ شنبه شب ) خواندم که همان شب از آن برنامه پخش شد و خانم مهین فر عزیز کلی با من صحبت کردن و من هم که خیلی دلم گرفته بود
به یاد آن شب...
روز و شبها نمازِ حاجت می خواندم و تمام وقتم را صرف دعا و راز و نیاز می کردم
برای اینکه خبری از او به من برسد نذر و دخیل می بستم و کارهای نیک انجام می دادم
تا خداوند مهربان را از خود راضی کنم که مرا به مرادِ دلم برساند.
شبها تا صبح فقط دعا می خواندم و رقعه ی حاجت می نوشتم .
دعاهایم را با اشکهای پاک خود بدرقه ی آسمان می کردم ، به این امید
که خداوند صدایم را بشنود و دردم را درمان کند ،
اما افسوس که او مرا یاری نکرد و تنها این آسمانِ پاک بود که تا صبح
با قطره های بارانش مرا نوازش می کرد و پا به پایم می بارید .
شاید هم فرشته های پاکِ خداوند بودند که برای من اشک می ریختند
و گریه می کردند.
در یکی از روزهای گرم ِ تابستان به سوی کوچه رفتم،
در دلم پر از غم بود ...!
به گوشه ای نشستم و در فکر فرو رفتم !
نیم نگاهی به آسمان انداختم ؛
آسمان صاف بود ، اما...!
تکه ابری که از زمستان سال ِ قبل مانده بود ، در حال ِ گذر بود –
نا گاه چشمش به من افتاد و از غم ِ دلم با خبر شد –
ابر_ چند قطره ای برای تنهائیم بارید –
من_ از ته دل آهی کشیدم ...!
ابر_ خندید... تبسم نمود –
اشکی ز چشمِ من، به روی گونه ام لغزید...
و شعری نو ، متولّد شد...!
ابر برای تنهائیم بارید و گفت :
غصه نخور عزیزم عشق ِ تو آرزو بود
اون بی گناه و تنها از دلِت بی خبر بود
اگر خدا می دونست که اون و می پرستی
تو رو رها نمی کرد در این دیار ِِ هستی
حالا فقط تو شبها نماز شب به پا کن
تا عرش ِ کبریائی با نور حق سفر کن
توُ اوج بیکسی ها اسم ِ اونُ صدا کــن
راه ِ شبُ با گریه به عشق اون سحر کن
اون عشق پاک و نابه
هر چی باشه ، خداته
اگه بگی الهی ، میگه لبیک، چه خواهی
ابر گفت: غصه نخور ! ، خداوند تو را دوست دارد و مرادت را می دهد.
بعد هم شروع به باریدن نمود و آنقدر بارید تا به پایان رسید...!
دلم آنقدر گرفته بود که دوست داشتم سرم را بر روی شانه های خاک بگذارم
و با تمام وجودم ببارم تا مثلِ آن ابر کوچک به پایان برسم .
[ ]
+
این شعر هم که در ماه رمضان امسال سرودم اما به نظر خودم خوب در نیومده.
دو بیت زیر هم شعری برای عشق است هنوز کامل نشده.
گر چـه تو عاشـق نـبودی
ولــی ســاده دل ربـودی
وقتی که دل به تـو بستم
رفـتی و پـیشم نـمـوندی
بـعد رفتـن تـو هـر روز
چشـم بـه راه ِ تو نشستم
هـمیشه یـاد ِ تـو بـودم
دل بـه هـیچـکـسی نبستم
بـرای بـه تــو رسـیـدن
دل از این دنـیا بریـدم
خـدا می دونـه که هـرگز
لـحـظه ای خـوشی نـدیدم
گـاهـی وقتها توی روئیا
چـشمای تـو رو می دیـدم
اما افسوس که تو ُخوابـم
بـه تـو مـن نـمی رسیدم
.......................
قاصدک وقــتی رسیـدی
آرزوم و اگــه دیـدی
بگو عاشــقش فـنا شد
رفت و از غمش رها شد
[ ]
+
خیال است آمدن تو
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
آمــدی روزی که خـاک غصه دامـن گیر بود
شیـر بی پـروای دشـت عشق در زنجـیر بود
آمدی روزی که چشمـم نای خوابیدن نداشت
در عزای آرزویــــم نــالــه ام شبـگـــیـر بود
آمـدی روزی کـه جـای خــنده بر لـبهای من
داغ دردی سـینـه سـوز و آه بـی تـأثـیـر بود
یـاد کـردی از من آن روزی که اشک جاریم
بر غــم پنــهانـی ام شـیواتـرین تفـسـیـر بود
آن زمان بگذشت که از خود اختیاری داشتم
آمـدی آن روز کـه دل بـازیـچه ی تقدیر بود
دیـدنـت هـر چــند کـار نـوشــدارو می کــنـد
آمــدی روزی بـه بـالـینــم که دیگر دیر بود
پیش از اینها کاش می پرسیدی احوالی ز من
بی وفـا دل جویی ات بی گاه و با تأخیر بود
رفــتـی و گـفـتـم فـرامـوشـت کنــم امــا نشد
داسـتـان دیــده و دل خـارج از تـدبـیـــر بود
احساس سوختن به تماشا نمی ارزد آتش بگیر تا بدانی چه می کشم
اشتباهی که کردم همه عمر و پشیمانم از آن اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم.
**
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک،چرا باید دور تو بگردم. ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی برو با دل بیا تا من بگردم.
آمدی روزی که دل دولتسرای غم بود
شهر عیش و شادمانی خالی از شبگرد بود
آمدی روزی که از بیداد گلچین خزان
کشتزار آرزویم ، پای تا سر زرد بود
آمدی روزی که در کام شراری سینه سوز
بر لب خشکیده ام تصویر آهی سرد بود
[ ]
+
دیدی دلم شکست
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
خدانگهدار عشق ِ هشت ساله ی من.
دل بــرای دیــدنت تـنگ است
گرچه راهی تا نگاهت نیست
عاشــقانه گریــه خواهم کرد
چون تــو را دیگر نخواهم دیـد
دیدی دلم شکست...
دیدی که این بلور درخشان عمر من!
بازیچه بود...
دیدی چه بی صدا دل پر آرزوی من،
از دست کودکی که ندانست قدر آن
افتاد بر زمین،
دیدی دلم شکست...
باز پائیز است
باز این دل از غمی دیرینه لبریز است
باز میلرزد به خود سر شاخه های بید سرگردان
باز می ریزد فرو ، بر چهره ام باران
باز رنجورم ، خداوندا ، پریشانم
باز می بینم که بی تابانه گریانم
باز پائیز است
باز این دنیا غم انگیز است
باز پائیز است و هنگام جدایی ها
باز پائیز است و مرگ آشنایی ها
[ ]
+

آخه چه کسی گفته که من فراموشت کردم.
من که هر لحظه با یاد تو نفس می کشم.
چرا به دلم نظری نمی کنی؟
اما به زودی پیش تو بر می گردم.
به زودی تو را در خواب می بینم.
خیلی دلتنگ توام.
خبر داری که ۷ سال از رفتنت گذشته؟
پرواز چو ميکردم تو بال و پرم بودي
هرجا که سفر کردم تو همسفرم بودي
در غربت وتنهايي در مستي و هوشياري
هر جا نظر ميکردم تو در نظرم بودي
در خواب چو ميرفتم با ياد تو ميخفتم
من خاک رهت بودم تو تاج سرم بودي
در وحشت وترديدم ره را ز تو پرسيدم
در ظلمت شبهايم تو راه برم بودي
در مهلکه دنيا از خصم نترسيدم
زيرا که به هر تيغي همچون سپرم بودي
هر جا که سخن گفتم از عشق تو گفتم
هر راه که ميرفتم تو در گذرم بودي
تو تمناي چشماي ترم بودي
[ ]
+
خیلی ها تا به امروز توی گوشم می خوندن که عشقت رو رها کن.
چرا این همه مدت عاشقش موندی و اون رو فراموش نکردی؟
در حالی که شاید الان اون ازدواج کرده باشه.
تو رو هم دوست نداره.
....
خیلی حرفها زدند و من را نصیحت کردند.
اما هرگز کسی نتوانست من را قانع کند.
من از او دل نبریدم. از این دنیا دل بریدم.
این دنیا گذراست.تمام خوشیها و بدیها و هوسها
و تمام شادیها، همه و همه گذرا هستند.
من که ازدواج نخواهم کرد .
می خواهم بروم دنبال خدای خودم بگردم.
می خواهم دنبال خودم بگردم.
هم خودم و هم خدایم را گم کرده ام.
می خواهم باقی عمرم را با خدا باشم.
همین...!
شب خوش پائیز غمگین
[ ]
+
فردا 2 مهر سالروز جدايي
چهارشنبه یکم مهر 1388
نفرين بر سفر كه هرچه كرد او كرد.
۲۷ شهريور امسال هم كه گذشت و خاطره ي تلخ جدايي از يادم نرفت
كاش خودش مي دونست كه چي كشيدم . شايد به طور گذرا
از اين وب ديدن كنه اما خبري از دل ِ يك عاشق دلتنگ نداشته باشه.
اصلا حوصله ي حرف زدن ندارم
خيلي وقته كه با خدا حرف ميزنم
اما افسوس من رو رها كرده
البته اونم حق داره ديگه. اين همه خطا از ما سر مي زنه اما او سكوت كرده
دلم خيلي گرفته.
از سفر هرگز دل خوشي ندارم
[ ]
+
این دو بیت شعر هم ، به تازگی سروده ام. و به زودی آنرا کامل خواهم کرد.
نظرتون در مورد این دو بیت چیه؟
یـارا چــه می شـود ، بـه کــوی مــا ســفر کنــی
چه می شود که لحظه ای ، به حال ما نظر کنی
بـبـین کـه روزگــار مــن ، مـثال شـب سیـه شده
چه می شود ز نور ِ خود ، شب ِ مـرا سحر کنی
[ دفتر شعر ( یک عاشق دلتنگ ) نویسنده : یاشار ]
+
دو بیتی های دفتر شعر یک عاشق دلتنگ
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
ای پــری ِ قــصه ی مــا
بــا خــبــری از دل ِ مــا
هیـچ می دونی اگه بیـای
حـل میشه این مشکل مـا
[ ]
+
این شعر هم به تازگی سروده ام
تنها پناهه بی کسی هایم غم است
غم همدمه روز و شبهای من است
گرچه میسوزم چو شمع ازدست غم
غم عزیز و مونس ِجان ِ من است
می نویسم خاطرات کهنه را با نام غم
غم خدای عشق و احساس من است
شـاعــری از شـهـر اهــوازم خـــدا
غم رفـیـق و همدم و یار ِ من است
[ ]
+
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
این شعر را دیشب کامل کردم.
نظرتون در مورد این شعر چیه؟
بیـچــاره یـاشـــار از یــاد رفـت
آرزو هــایـش همه بر باد رفـت
همــچو حــافظ در پی دلدار بود
نغمه ی رندانه ای سر داد رفت
خاطرات ِ زنـدگانی را نــوشت
دائما در فکرِ رفتن بود و رفت
از تمام ِ دلـخوشی ها دل بـرید
یک نظربر آسمان انداخت رفت
[ ]
+
قصه ی عشق من
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
قصه ی عشق من را بخوانید
البته هنوز کامل نشده است

[ ]
+
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
سفر خوش بانوی ِ خاطراتم
کی می آیی بر سر ِ مزارم
....................................
همین امشب ادامه ی این یک بیت شعر را برای کسی خواهم سرود
که حتی دیگر به خوابم هم نمی آید.
[ ]
+
جعبه ای از لبخند
«با توام،با تو،خدا
يک کمی معجزه کن،چند تا دوست برايم بفرست.
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست.
کوچه های دل من
باز خلوت شده است،
قبل از اين که برسم،دوستی را بردند.
يک نفر گفت به من باز دير آمده ای،دوست قسمت شده است.
با توام،با تو،خدا
يک دل قلابی
يک دل خيلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هر جا رفتم
جار زدم:
شده اين قلب حراج
بدويد
يک دل مجانی
قيمتش يک لبخند
به همين ارزانی
هيچوقت اما
هيچکس قلب مرا قرض نکرد،
هيچکس دل نخريد.
با توام،باتو،خدا
پس بيا،اين دل من،مال خودت
من که ديگر رفتم اما
ببر اين دل را
دنبال خودت.»
[ ]
+
رمصان ماه خداست
شنبه سی و یکم مرداد 1388
[ ]
+
بی تو
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
باز هم سلام
دوستان خوبم :
امیدوارم که هرگز از رحمت خداوند یکتا نا امید و مأیوس نشوید.
اگر همه ی دلخوشیهایتان را در زندگی از دست داده اید و یا مشکلی شما را رنج می دهد
و از زندگی نا امید شده اید ، باید این مهم را بدانید ، اکثر خواسته هایی که ما داریم
اگر به دستشان بیاوریم برای مدت کوتاهی خواهند بود و یک روزی دیر یا زود
باید از تمام دلبستگی هایمان دل بکّنیم ، و به دیار باقی برویم.
این را فراموش نکنید که ما انسانها برای چه به این دنیا آمده ایم و هدفمان چیست...!
هر آنچه را که در این دنیا دوست داشته باشیم و به آن نرسیم ، در آن دنیا خواهیم داشت
و حتی بیم آن هم نخواهد بود که آن چیز را از دست بدهیم ، بلکه در آنجا هرچه که لایق آن
باشید به شما خواهد رسید و با آن جاوید خواهید بود.
من این حرفها را از دل خودم برای کسانی بیان می کنم که از زندگی دلسرد و نا امیدند.
[ ]
+
ای سوژه شعر های غمگین
ای منشا خوابهای رنگین
ای بغض گرفته در گلویم
آغازگر سکوت سنگین
افسوس نهال رفته بر باد
یکدم نشدم ز فکرت آزاد
جز از غصه تو ندید چشمم
یکدم نشدم ز وصل دلشاد
((ای تازه گل خزان رسیده))
رویی زحقیقتی ندیده
شهباز بزرگ آسمانها
چون مرغ به آشیان خزیده
با من تو نیامدی به راهی
نفکنده ای ام مگر به چاهی
از وصل تو حاصلم نباشد
جز حسرت و سوز و اشک و آهی
پیمان مرا شکسته ای تو
پیوند مرا گسسته ای تو
با این همه جور و تند خویی
در کنج دلم نشسته ای تو
دل گفت برای گل رویش
هر لحظه تلاش بیشتر کن
((ای دل چو نمی رسی به مقصود
دم در کش و قصه مختصر کن))
شاید که دگر تو را نبینم
زین خوشه غم دگر نچینم
شاید که روم به راه دیگر
دیگر سر راحت ننشینم
من خسته ولی دگر غمم نیست
اندوه نماند و ماتمم نیست
این زخم دلم چو یافت بهبود
این بار نیاز مرحمم نیست
[ ]
+
با تو شعرام همگی رنگ بهاره
با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره
وقتی نیستی همه چی تیره و تاره
کاش ببخشی تو خطا هامو دوباره
ای خدای مهربون دلم گرفته
از این ابر نیمه جون دلم گرفته
از زمین و آسمون دلم گرفته
آخه اشکامو ببین دلم گرفته
تو خطاهامو نبین دلم گرفته
تو ببخش فقط همین دلم گرفته
توی لحظه های من شیرین ترینی
واسه عشق و عاشقی تو بهترینی
کاش همیشه محرم دلم تو باشی
تو بزرگی ، اولین و آخرینــــــــــی...
[ ]
+
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
پروردگارا نمی دانم چه برایت بنویسم.
تو مرا اسیر یک عشق ِ پاک ِ زمینی کردی!
اما وقتی که دیدی خوب دل بستم و اسیر آن شدم
او را از من گرفتی. اما آن دعاهای شبانه و اشکهای
پنهانی هیچ چیزی به جز غم و غصه و غربت برایم به ارمغان نیاورد.
حالا که همه ی دلبستگی های دنیایی خود را از دست داده ام...
همین حالا مرا با عشق ِ پاک و بی انتها و آسمانی خود آشنا کن.!
پروردگارا :
من به وسیله ی همین عشق ِ ساده ی زمینی پاک ماندم
و در جوانی ِ خود جوانی نکردم و پی هوی و هوسهایش نرفتم
و اکنون که پی به عشق ِ تو برده ام مرا گمراه مکن.
پروردگارا :
این عشق ِ زمینی اگر چه زمینی بود ؛ اما پاک بود.
این عشقی که من اسیر آن شدم و این دلبستگی ها فقط
برای آن بود که :
دل و روحم را در این زمانه پاک نگه دارم.
همین.
اما ای خالق ِ یکتا : پس آرزو چه؟
چه کسی از او حمایت می کند و آیا او به راهه راست هدایت خواهد شد؟
من برای او نگرانم. او چگونه در این دنیای پر از ظلم و ستم زندگی خواهد کرد؟
خدایا او را در پناه خود نگه دار
از چشم ِ نامحرم او را در امان نگهدار...!
از هر گونه فکر پلید و از هر جن و انسی در امان نگهش دار...!
از هر بلایی او را حفظ کن و ... !
من که از او هیچ خبری ندارم و نمی دانم کجاست!
شاید هم او را از این دنیا برده ای پیشه خودت توی آسمونها...!
آه ای خدای مهربون...!
عاقبت بخیرمون کن
[ ]
+
بازم می نویسم از دلم
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
ای خداجون کاش من رو به یه جای خیلی دور می بردی
تا از این انسانهای به ظاهر پاک و معصوم دور باشم
یه جایی که هیچ کسی جز خودم و خودت نباشیم.
دلم رو اسیر عشق ِ خودت کنی و با خودت به هر کجا
که دوست داشتی ببری. ای خداجون از دست همه خستم
حتی از دست خودم. از دست این زمونه و از این زمین ِ کوچک.
خدایا من رو اسیر خودت کن و از این آدمها جدا ... !
جایی که کسی نباشه که من رو از تو جدا کنه...!
یا یه گناه تازه یادم بده و بینمون فاصله بندازه.!
خدایا صدام و بشنو و باورم کن که من آماده م که
دلم رو از مهر ِ خودت پر کنی و قلب و روحم رو از عشقت
بسوزانی و خاکستر کنی.
یارب این گناه من نبود که به دنیا اومدم و گناه رو یاد گرفتم.
توی این دنیا فقط راهه گناه رو بهت نشون می دهند.
خدایا دلم از غریب و آشنا گرفته. دیگه می ترسم با کسی دوستی کنم.
از تمام آدمها فراری ام ... گوشه نشین و خسته و دلشکسته ام.
هر شب درون قلبم فریاد می زنم...
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا
دلم تنگه واسه با تو بودن.
[ ]
+
خدایا چه کسی مرا از تو جدا کرد
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
من
خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن
عشق
آخرین همسفر من
مثل تو منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من
ای دریغ از من
که بیخود مثل تو
گم شدم
گم شدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو
که مثل عکس عشق
هنوزم داد می زنی تو آیینه ی من
وای
گریه مون هیچ
خنده مون هیچ
باخته و برنده مون هیچ
تنها آغوش تو مونده
غیر از اون هیچ
ای
ای مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت
همه چی تویی
زمین و آسمون هیچ
در تو می بینم
همه بود و نبود
بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد
بی تو می میرم
مثل قلب چراغ
نور تو بودی
کی منو از تو جدا کرد
[ ]
+
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
از بـارش مـداوم بـاران دلم گـرفت
از حال و روز فصل زمستان دلم گرفت
از خش خش عبور در این فصل بی کسی
وقتی شکـست برگ درختـان دلم گـرفت
بغضی غریب دردل من ریشه کردو بعد
از قار قار شوم کـلاغـان دلم گـرفت
آدم بهـشت را بـه بهای کمی فـروخـت
ازاین هبوط ساده ی انسان دلم گرفت
فهمیده اندرشته عمرم به دست توست
وقتی که در نبودت اینسان دلم گرفت
سرگذشت ٍ یک عشق ِ پاک
البته هنوز کاملا آن را تایپ نکرده ام
این داستان را تا سال ۱۳۸۴ نوشته ام
و ادامه دارد
از اینجا داستان عشق پاک را دانلود کنید
[ ]
+
باید بگم خیلی خوشحالم که توی این دنیا ماندنی نیستم و یک
روزی از تمام غم و غصه های زندگی و از ظلم و ستمهای
این انسانهای گمراه و زخمهایی که می زنند خلاص می شوم.
شبها وقتی که از پنجره ی اتاقم به آسمان زیبا نگاه می کنم
با خود می گویم یک روز مثل یک پرنده ی سبک بال به سوی
آسمان خواهم رفت و به آرزوی دیرینه ی خود خواهم رسید
دلم از دست همه شکسته. حتی از اونهایی که بسیار دوستشان دارم.
آخه این انسانهای زمینی که دل ِ ساده ی ما را بازیچه ی خود
قرار می دهند و به سادگی می شکنند. شاید هم دل من خیلی نازک است
اما چه کسی می تواند از یک قلب ِ پاک و ساده و ظریف مراقبت کند.
این آدمهای بی احساس یا ... !
خداوند به انسانها چشم برزخی یا چشم بصیرت نداد و خیلی از موجودات یا
نعمتهایی که آفرید همه را از چشم انسانها پنهان ساخت .
به دلیل اینکه انسانها فقط ظلم می کنند
[ ]
+
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
هر که رفت
پاره اي از دل ما را با خود برد
اما او که با ماست
او که نرفته است
از او بپرسيد
که چه مي کند با دل ما
● دیروز ها کسی را دوست داشتیم
این روزها دلتنگیم...
این روزها تنهاییم
تنها
تمام عمر ما به همین سادگی گذشت
منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بریده ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی! ای مهربان!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط، گهگاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می آید!
صدای باران را می شنوی؟
[ ]
+
هنوز از ابر چشمانم برایت گریه ها دارم
هنوز از مرهم عشقت به زخم دل دوا دارم
تفال می زنم هر شب به شعر حافظ و پایان
من از این دومین قرآن به شبهایم صفا دارم
شهادت را نمی خواهم که از شهدت ننوشیدم
هنوز از پشت پلکانم به آرامی تو را دارم
شدی آیات قرآنم تو را ترتیل می خوانم
به زیر لب به جز یادت چه سری با خدا دارم؟
شبی در حجم تاریکی به یادت گریه می کردم
ندا آمد شب قدری به یاد تو به پا دارم
مقیم هر کجا باشی به هر کس مبتلا باشی
من از یادت نمی کاهم که در عشقم وفادارم
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود
چشمان او که دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر
پشت دري که باز نميشد نشسته بود
شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ،و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ،توای بانوی شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
__________________
شب آخر است
مي دانم
چند ساعتي بيش وقت ندارم
امشب عقربه هاي ساعت تند تر مي چرخند
يک دنيا آرزو
امشب با من مي ميرند
آرزوي با او بودن
براي او بودن
خدايا...!
امشب آسمان جور ِديگري است
هيچ ستاره اي نيست
ستارگان برايم يک دست سياه پوشيده اند
چه باراني مي بارد
آسمان برايم گريه مي کند
چند ساعتي بيش وقت ندارم
اي کاش مي شد از خدا شکايت کنم
خدايا من به هيچ آرزويي نرسيدم
بغضي در دلم سنگيني مي کند
آخرين شب است
مي دانم
چند ساعتي بيش وقت ندارم
سرنوشت آرزوي به او رسيدن را از من گرفت
خداي من
گل هاي باغچه با شبنم هايشان پژمرده اند
او گل من بود
بي باغبان مي پژمرد
دنيا برايم گريه مي کند
چشمانم خيس است
حتي يک قطره اشک هم نمي ريزم
هنوز بر سر قولم هستم
آه
اي خدا
ديگر هيچ آرزويي ندارم
مهلتم بده
مي دانم شب آخر است
چند ساعتي بيش وقت ندارم
خدايا فقط يک آرزوي کوچک
مي خواهم سر بر شانه هايش بميرم
[ ]
+
بی تو می میرم
پنجشنبه هجدهم تیر 1388
دخــترک جـز تــو کـه دسـتات واسه مـن مثل وطن بود
کــی می دونـه کـه نــگاهـت ، زنـدگی نـامه ی مـن بود
کی می دونه کـی می خونه ، چه کسی دل می سوزونه
واسـه ایـن شـب پـره ای کـه ، فـکر پـروانه شـدن بـود
بیـچــاره یـاشـــار از یـــــاد رفت
آرزوهایـــش همه بر بـــــاد رفت
همچـــو حافظ در پـی دلــدار بود
نغمــه ی رنـدانه ای سر داد رفت
ز بی مـهریها دل ز دنـیا کنده بود
یک نظر بر آسـمان انداخت رفت
غم عشق
از اول در غم عشــقت اگـر چـه مبـــتلا گشتم
نمي دانم چرا یارب من از وصـلت جدا گشتم؟
چـو ديدم روی زیـبای تـو را عاشق شدم اما !
شدم مـحـروم دیدارت چو مجنون مبتلا گشتم
.. خودم را کـنج ِ ایـن شـبها رهـا کـردم ، ولی تا کی؟
.. اسـیـــر ِدسـت ِ زیـبــای ِ شــما کـردم ، ولی تا کی؟
.. خودت هـم خـوب میدانی صبورم، چون خبر داری
.. چگونه با غـم و بـا غصه ، تـا کردم ، ولی تا کی؟
.. توقـع هـم نـدارم چون تو میدانی ، دراین هفت سال
.. به یک عکس ِ سه در چار اکتفا کردم،ولی تا کی؟
.. نگفتی نه ، تو میگـفتی صبوری کـن ، تحمّـل کـن
.. نـدیـدی تو، تحمّل من ، به خدا کردم، ولی تا کی؟
.. نه شب دانست دردم را ، که دائم همـنـشـیـنم بـود
.. نه این کاغذ، که رویش را،سیا کردم،ولی تا کی؟
.. اگـر گریه ، اگـر ناله ، اگـر شیـون ، اگـر فریـاد
.. تمامـش را چه زیـبا بی صدا کردم ، ولی تا کی؟
.. هر از گاهی که از دستـت دلـم خون بود،درد ِدل
... بـه روی جانـمازی بـا خــدا کردم ، ولی تا کی؟
... دلـم خون بود ، شاکی هم، ولی هرگز نپـنداری
.. که نفرین کرده باشم ، نه،دعا کردم،ولی تا کی؟
.. نیامد دسـت ِ گرم ِ تو در این سرما و دسـتـم را
.. ز ِ ناچاری، هزارن بار، ها کردم،ولی تا کی؟
.. اگر گـاهـی حـساب ِ زندگی را می کنم ، گاهی
.. تمـامـش را حساب ِ ما دوتا کردم ،ولی تا کی؟
... نه که تقویم ِ ما روز ِعزا کم داشت،از دستت
... تمام ِ عیدها را هم ، عزا کردم ، ولی تا کی؟
سخن از مـرگ ِ یـک عشق است . شـوخی نـیـسـت،
چندین سال بدونت عاشقی را ادعا کردم،ولی تا کی؟
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
...قاصدک
...قاصدک غم دارم
...غم آوارگی ودربه دری
...غم تهائی و خونین جگری
...قاصدک وای به من،همه از خویش مرا میرانند
...همه دیوانه ودیوانه ترم میخوانند
...مادر من غمهاست
... مهد و گهوارهءمن ماتم هاست
...قاصدک دریابم،روح من عصیان زده و طوفانیست
... آسمان نگهم بارانیست
... قاصدک غم دارم
...غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم
... قاصدک غم دارم
...غم من صحراهاست،
... افق تیره ی او نا پیداست
...قاصدک دیگر ازاین پس منم و تنهائی
... و به تنهائی خود در هوس عیسائی
...وبه عیسائی خود منتظر معجزه ای غوغائی
...قاصدک، زشتم من،زشت چون چهره ی سنگ خارا
... زشت مانند زوال دنیا
...قاصدک حالٍ گریزش دارم
... می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست
...می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
... شاید آن نیز فقط یک رویاست...
[ ]
+